سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.
 

.

rahbar 

یکی گفت:

هنوز با این گرانی ها پای آرمان های انقلاب و رهبرت هستی؟
گفتم:
در مکتب امام حسین (ع) ممکن است
زمانی آب هم برای نوشیدن نداشته باشیم! 

 

 

 

سلام دوستان عزیز. الآن حدود سه سالی میشه که این وبلاگ رو با هدف روشنگری و بصیرت افزایی ایجاد کردم. از جمله کارهای اساسی و مهمی که الحمدلله در این وبلاگ انجام شد، میشه به این موارد اشاره کرد:

در مرحله ی اول شروع کردم به تحلیل درباره ی یکی از مسائل روز جامعه یعنی شبکه من و تو و در خصوص هر یک از برنامه های این شبکه، تحلیل نسبتا جامعی ارائه دادم.

در مرحله ی بعد با توجه به اتفاقات مقطعی که در موقعیت های زمانی خاصی پیش می اومد، نوشته هایی رو منتشر میکردم. مثل مطلب دلم برای امام زمان می سوزد و چه شد که امام مجروح شد و چرا می گویند به خامنه ای نگویید امام و... و درکنار اونها هم مطالب متنوع سیاسی و مذهبی و اجتماعی دیگری هم در وبلاگ قرار گرفت.

بعد از مدتی فکر ایجاد شیوه ی نوینی از نگارش یعنی نامه نگاری به ذهنم رسید و با پشتوانه ی همین فکر مطالبی با عنوان نامه ای به رهبرم و نامه به معصومین و دیگر اشخاص نوشتم و سعی کردم عقاید و نظراتم رو به شیوه ی دیگه ای با خوانندگان وبلاگ در میون بذارم.

از حدود یک سال پیش به این نتیجه رسیدم که خلأ فضای تبیین مسائل جنسی در اینترنت بسیار پررنگه و کار موثری هم در این زمینه انجام نمیشه. بنابراین با تبیین یکی از مهمترین انحرافات جنسی یعنی خودارضایی  سعی کردم به زعم خودم این خلأ رو پر کنم که البته با انتقادها و تهمت هایی مثل بی شرمی و بی حیایی هم روبرو شدم ولی چون به درستی راهی که می رفتم، یقین داشتم، کارم رو ادامه دادم.

اگه سری به پست های مختلف وبلاگ پاسدار و عاشق ولایت بزنید، متوجه میشید که ترکیبی از همه ی این نوشته ها در وبلاگ وجود داره.

گرچه بر اساس یه قانون نانوشته هیچوقت تعداد بازدیدها با تعداد نظرات تناسب نداشته، اما هیچوقت انگیزه ام رو برای نوشتن از دست ندادم و همیشه سعی کردم برای خدا بنویسم نه برای نظر.

در تمام طول عمر این وبلاگ سعی کردم که همیشه از مطالب متنوعی استفاده کنم که پاسخگوی نیاز های همه ی بازدید کنندگان باشه و رضایت اونها رو فراهم کنه.

برای من همیشه گوناگونی و یکدست نبودن مطالب یکی از مسائل مهم بوده و به خاطر همین هم از الآن سعی ام رو بیشتر میکنم که از موضوعات و مطالب گوناگون و متنوع تری برای نوشته های وبلاگ استفاده کنم.

امیدوارم تا اینجا از وبلاگ پاسدار و عاشق ولایت رضایت داشته باشید.

***دیدگاه های شما ان شاء الله برای بنده دلگرم کننده و راهگشا خواهد بود***



برچسب‌ها: - امام خامنه ای - حرف حساب
نوشته شده در تاریخ یادداشت ثابت - دوشنبه 92/4/18 توسط سرباز ولایت

گاهی از تکرار مداوم روزمرگی هایم به ستوه می آیم.

روزهایی که پی در پی می آیند و می روند و انگار هنوز در حال گذران بی ثمر هستند.

به اندیشه هایم که سر می زنم، جای خالی چیزهای زیادی را احساس می کنم: پول سرشار، شغل پر درآمد، خانواده ای مرفه... همه و همه اما از دست رفتنی هستند.

پولم را یک سارق یا بدهکاریِ غول آسا می رباید، یک همکار حسود شغلم را از کفم بیرون می آورد، خانواده ام روزی مرا ترک خواهند گفت و مرا زیر انبوهی از خاک، تنها می گذارند.

به راستی برای چه زنده ام؟ آمده ام که چند صباحی کودکی کنم، چند سالی جوانی، آخرش هم روزهای میان سالی و پیری ام را بگذرانم و در نهایت خاک!!!

نه! نهایت من این نیست. من بیهوده نیامده ام که بیهوده بمانم و بیهوده بروم... آفریدگار مهربانم وقتی از روح زیبایش در من دمید و مرا جانشین خود در زمین قرار داد، حتما مقصد و مقصودی از آفرینشم داشته است.

و چه هدفی زیباتر از بازگشت شکوهمندانه به سوی همان آفریدگار...!

افسران - برای چه زنده ام...؟

پس به قول سهراب مرگ پایان کبوتر نیست؛ من هم با ناتوان شدن ریه هایم فانی نمی شوم، تمام نمی گردم.

گویی آینده ای دیگر در پیش است... آن آینده چگونه است؟ امروزِ ما، آن فردا را رقم می زند...



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 95/5/3 توسط سرباز ولایت

http://uupload.ir/files/94r_045c582db21a87cae25622f5bc26ad44-425.jpg

http://uupload.ir/files/whav_988.jpg

http://uupload.ir/files/ntky_6420521-a8978b898519fcb1ba3df77cc7adb0b9-l.jpg



نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 95/3/13 توسط سرباز ولایت

شهیدااا...شیخ نمرااا...!  

شرمنده ای توأم...!!!

عیسی(علی نبیّنا و علیه السلام) نیستم وگرنه با ارده ی خداوند و دم مسیحایی ام،

روحِ مقّدست را

به جسم پاکت باز می گرداندم و تو باز می تاختی بر آل سعود و یهود کافر و جنایتکار...!

افسران - /بیت مرا برای شیخ شهید، آنقدر منتشر کنید تا به دست حکام ملعون آل سعود برسد.../

جز سرودن بیتی و قرائت فاتحه و ان شاء الله ادامه دادن راهت کاری از من

ساخته نیست... مرا ببخش...!


پانوشت انقلابی:آل سعود ویهود ملعون و منفور!به زودی ان شاء الله امام مهدی(ع)،

تو را آل سقوط لقب خواهد داد...!

اندکی صبر...!

الیس صبح بقریب...؟(آیا صبح نزدیک نیست؟!؟!)



نوشته شده در تاریخ جمعه 94/10/18 توسط سرباز ولایت

به نیت و امید دمیدن روحی تازه در راستای نشر نامه ی آقا پنج صلوات بفرستیم ...
نامه های امام خامنه ای هیچوقت زمان دار نبوده و نیست و ان شاء الله نخواهد بود...
چرا
در انتشار نامه ی مقدس و روشنگرانه ی نائب امام زمانسهل انگاری می کنیم؟؟؟

افسران - همسنگران سایبری!!! نامه ی اماممان را فراموش نکنیم....

هان افسران جوان...؟




برچسب‌ها: - امام خامنه ای
نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 94/10/17 توسط سرباز ولایت

http://nmedia.afs-cdn.ir/v1/image/GZgJB43vM3OQLsZjmhzDVaSBWVT-RBk6a_J1sWFNg679Bt1OEA4_dg/s/w535/

تعجیل در ظهور قطب عالم امکان، مهدی آل محمد(صلوات الله علیه و آله و سلم) و سلامتی نائب بر حقش، امام خامنه ای، پنج صلوات هدیه کنید...




برچسب‌ها: - امام خامنه ای - امام خمینی - امام مهدی(عج) - مراجع عظام تقلید - حرف حساب
نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 94/9/26 توسط سرباز ولایت

از بیانات امام خامنه ای در روز ملی مبارزه با استکبار در تاریخ 1373/8/11:


افسران - وحدت حوزه و دانشگاه در بین امام خامنه ای(ارواحنا فداه)....

ما دو نهاد اصیل دانشجویی داریم. یکی متوجه به کسب علوم مربوط به فهم و تبلیغ دین و نوآوری در مباحث دینی و نوآوری در فهم مسائل روز و حادث شونده در زندگی است که این حوزه است و کارش عبارت است از تحقیق در مسایل دینی و فراگرفتن احکام الهی در همه شؤون زندگی، آن هم نه فقط در آنچه که مربوط به کُنج محراب یا خانه است بلکه در قلمرو وسیع زندگی بشر...

این گروه این را باید یاد بگیرند، احکام جدیدش را تحقیق کنند، ناخالصی‌ها و ناسره‌ها را از آن بزدایند و آن را با زبان مناسب در هر جامعه‌ای و هر زمانی و هر مخاطبی به رساترین شکل ممکن به مخاطبین برساند. این وظیفه آن نهاد حوزه‌ای است و اسمش حوزه علمیه است.

http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1390/9/26/118060_781.jpg

یک نهاد دانشجویی دیگر داریم که این نهاد ناظر است به اداره امور زندگی مردم منهای مسائل مربوط به دین، مردم معاش دارند، کسب دارند، راه دارند، ساختمان دارند، جسم دارند، شناسایی‌های گوناگون لازم است. تحقیق در امور زندگی مردم لازم است علوم مختلف و انواع و اقسام دانشها، برای بهتر کردن و راه انداختن زندگی مردم، وجود دارد. این نهاد هم مشغول فراگیری این دانشهاست که اینها را فرا بگیرد... و آنها را برای پیاده شدن در جامعه آماده کند.

این هم یک نهاد دانشجویی دیگر{که نامش دانشگاه است.} حالا اگر هر دوی این نهادهای دانشجویی خوب کار کنند و با هم رابطه متقابل دوستانه و از خود دانستن یکدیگر داشته باشند معنایش این خواهد شد که این جامعه، هم دینش، هم دنیایش آباد خواهد شد. آنها جهت گیری زندگی او را تصحیح می کنند و اینها حرکات زندگی او را تسهیل می‌کنند. آنها فکر و ذهن و روح او را آنچنان که از زشتی‌ها و نادرستی‌ها می‌آلایند که بفهمد به کجا باید حرکت کند و اینها وسیله این حرکت را به دست او می‌دهند تا حرکت کند.

افسران - /پیروزی ما در گرو وحدت ماست.../




برچسب‌ها: - امام خامنه ای - شهید مفتح
نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 94/9/26 توسط سرباز ولایت

علی... چه واژه ی محسوس و مبهمی!

اسمی که خیلی ها در طول زمان آن را داشته اند و چه بسیار علی هایی که دیگر سنگ قبرشان هم پیدا نیست.

ولی بعضی علی ها ماندگار می شوند؛ «لافتی الا علی» درباره شان گفته می شود، به عنوان پدر امتی معرفی می شوند، حیدر می شوند...

اما این حیدری شدن، بی زحمت و محنت نیست...

باید در عین خیبرشکن بودن، سیلی خوردن همسرت را تحمل کنی،

باید در عین اقتدار و شوکت، از روی دشمنی که به رویت آب دهان انداخته، برخیزی تا خشم عنان حلمت را تصاحب نکند.

وقتی اینجور شدی، هنگامی که فرقت شکافته و محاسنت آکنده از خون می شود، به خدای کعبه سوگند یاد می خوری که رستگار شده ای!

برای علی وار شدن، باید از خود بگذری تا همچون «مولا» به خدا برسی!

افسران - باید سیلی خوردن همسرت را تحمل کنی...!



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 94/2/13 توسط سرباز ولایت

آقاجان  ...

 *سلام مهربانم...*

افسران - یا صاحب الزمان ...

 

قلب♥ پاره پاره ام بهانه می گیرد...

جوابش با خودت... من دیگر نمی توانم پاسخگوے بیچارگی اش باشم...

حواله ام نکن به این در و آن در جز.تو.درے.نیست جز تو گشایشی نیست...

ای به فداے دل تنهاے تو.. "چقدر کم هستم" ... چقدر براے "فداے تو شدن" کم هستم..

مرا_ببخش که حتی لایق به فداے تو شدن هم نیستم ای تو نزدیکتر از نزدیکان..دوریت داغ بزرگیست...

آقاجان...

1180 و اندے بهار و خزان گذشت و نیامدے.سالهاست نگاهم پشت پنجره اے ک متعلق به فرداست قاب گردیده و گرد و غبار هجران بر آن سایه افکنده...

عمری است که برای آمدنت بی قرارم. یاابن الزهرا ، ببـین از فراقت سخت بارانی ام. ببین ثانیه ها چگونه از هجر تو بغض کرده و به هق هق افتاده اند...

آقا
جان! حیف نیست ماه_شب_چهارده پشت ابرهاے تیره و پاره پاره پنهان بماند ، حیف نیست دیده را شوق وصال باشد ولی فروغ دیده نباشد؟

بیا و قرار دل بیقرارم شو. بیا و صداقت آینه را ب زلال آبی نگاهت پیوند بزن. بیا تا سر ب دامانت بگذارم و عقده هاے چندین ساله ام را باز کنم. تو که معنای_سبز_لحظه_هایی بیا؛

بیا که از هجرت چون اسپندے بر آتشم...

یوسف_فاطمه...

کی طنین دلنواز انا_بقیه_ا... و از کعبه مقصود ، جانها را معطر می نماید؟

کی کعبه ، به خود می بالد و زمین بر قامت دلربایت طواف عشق می گذارد و جان در سعی و صفاے نگاه تو محرم می شود و مناسک حج و قربان را بجاے می آورد؟

برای آمدنت تمام دلهاے عشاق دنیا را به ضریح چشمهاے قشنگ و عباس گونه ات گره زده ایم و در مراسم اعتکاف شبهاے فراق برای گرفتن حاجتمان دست به دعا برداشته ایم.

آقا جان براے آن لحظه که سبز.پوش با پرچم الثارات_الحسین در انتهاے افق غبارے بپا می شود و شما با ذوالفقار حیدر و سوار بر اسب سفید قصه ها می آیی ؛ لحظه ها را بدست باد می سپارم...

بگذار صادقانه بگویم که کهانسالترین_آرزوی_دلم-آرزوی_وصال_توست!

نازنینم! تو زیبا ترین دلیل برای شبهاے قدر و شب زنده داری هاے منی تو ضیاعین و دلیل امّن یُجیب منی ...

کاش می شد واژه ها را شست و ♥انتظار♥ را تفسیر کرد ولی افسوس...

میدانی مرز انتظارکجاست!؟ آنجا که قطره_اشکم سدے از دلواپسی ساخته و قطره_قطره انتظار را ذخیره می کند ، آنجا که وجودش چون جرعه اے آب از تشنه ای رفع عطش می کند آنگاه که می فرماید اگر شیعیان ما ، مرا به اندازه قطره اے آب بخواهند هر لحظه ظهور من نزدیکتر می شد..

حس می کنم نزدیکی آنقدر نزدیک که با آمدن یک نسیم می توان تو را احساس کرد و بویید...

خوب می دانم که آخر دل سنگ وطلسم نحس قصه را می شکنی و آنگاه زمان وصل و جان نثارے می رسد..

پس بیا از پس کوچه هاے انتظار ، بیا که شعرهایم بی قافیه مانده اند ، بیا که با آمدنت گم میشود در تبسم تو بغض چندین ساله ام، بیا که غزلهایم مضمون ندارند و مثنوے عشق نا تمام است...

محبوبم! هر روز که میگذرد بیشتر از قبل دلم برایت تنگ می شود. ♥عشق♥ تو سراسر وجودم را فرا گرفته و اگر دلم را بشکافی بر لوح آن نام تو حک گردیده و کنون ای بهار_عشق!

می ترسم از خزان عمر ؛ ترسم از ندیدن است بگو که تا خزان من آیا فرصت بهار دیدن است؟

یابن الزهرا! "لیت شعرے أین استقرت بک النوی"... کاش میدانستم که کجا و کی دلها به ظهور تو آرام خواهند گرفت...

بنفسی_أنت! به جانم سوگند که تا طلوع صبح صادق به انتظارت خواهم ماند و لحظه ها را با تمام سنگینی به دوش می کشم و سکوت ثانیه ها را به ازای فریاد زمان تحمل می کنم فقط برای رسیدن به لحظه با شکوه وصالت...

آقاجان!
در وادے انتظار زمان را بنگر که چگونه از هجر تو همچون شمع ذره ذره آب می گردد. کی می آیی که قطره ها به دریا بپیوندند؟ خیبر گشای فاطمه(س) کی می آیی؟

 
کی می آیی که کران تا بیکران دلم را برایت چراغانی کنم و چشمانم را فرش قدومت نمایم؟

  بیا که بهار بی صبرانه مشتاق آمدن توست و ♥قلبم♥ جویبار اشکهایی که هر روز و شب برای فراق تو ریخته می شوند...

 
به فدای نخ آن شال سیاهت ... به فدای رخت ای ماه بیا !

یاس_سفیدم!
بیا که با ظهورت آیه "والنهار اذا تجلی" تأویل گردد... بیا که چشمه سار وجودم سخت خشکیده و فریاد العطش برآورده ، بیا تا از نرگس چشمانت عطرے برای سجاده ام بگیرم... بیا و مرا زائر شهر قاصدکها کن ، بیا...

دلم برای ورود هر عشقی غیر از عشق تو بن بست است و دیده ام جز برای فراق تو نمی بارد. بیا ک هجر تو آیه "ان عذابی لشدید" را تفسیر می نماید..

آقاجان!
بحق کوچه و چادرخاکی بیا ، بیا که سید.علی ما تنهاست و چاهی ندارد که غصه هایش را با او در میان بگذارد. بیا و رأس سبز شاپرکهایی باش که در جستجوی قبر یاس سرگردان کوچه هاے هاشمیند..

ای_پیداترین.پنهان.من! تا تو بیایی مروارید چشمانم را برای سلامتیت صدقه می دهم و برای آمدنت روزه سکوت می گیرم و با جام وصال تو افطار می نمایم. نذر کرده ام که بیایی تا جان شیرین را فرش قدمهایت نمایم. پس بیا که نذر خود را ادا کنم...

ای_آفتاب_عمر!
تا تو بیایی انتظار را قاب میکنم و بر لوح دلم می کوبم. فریاد را حبس می کنم و به سکوت اجازه حضور می دهم. در نبود تو جام تلخ فراق را سر می کشم و سر به دوش هجران می نهم و براے آمدنت دعا می کنم. به امید آن روز هزار و صد و هشتادمین شمع را روشن می کنیم و منتظرت می مانیم..

اللهم عجل لولیک الفرج و جعلنا من خیر انصاره و اعوانه و شیعته و المستشهدین بین یدیه...

مهدے.جان
، کاش می شد انتظار منتظر ب پایان رسد و هوا میزبان یاس ها ونسترن ها خاک پاے مهدے زهرا شود...

مهدے.جان، کاش می شد که در این دیار غربت و میان موج غمها به سکوت سرد و سنگین رخصت خاتمه می داد..

مهدے.جان
، به خدای کعبه می سپارمت و سبد سبد نرگس و یاس چشم براهت میکنم..

مهدے.جان
، کاش می شد تو هم از انتظار خسته شوے و برای فرج دعا کنی ...

مهدے.جان
، کاش می شد دیده ناقابل ما فرش گیسوے تو می شد......

مهدے.جان، کاش می شد جمعه ما شاهد ابروے زیباے تو می شد...

مهدے.جان
، کاش می شد که خدا اجازه ظهورت می داد...


  پی نوشت ها :

 
آقـــا جـــان... نـیـاز کــه "تــــــــــــــــو " بــاشـــی تـمـام ِ مــن مـی شـود " نیازمـنــــدیـهـــــا "... !

 مجنون شده ام ، از بهر خدا... ز آن زلف خوشت ، یک سلسله کن...

 اللهم عجل لولیک الفرج بحق حسین علیه السلام . . .

 مهربانم! عالم از توست غریبانه چرا میگردی؟

 آقا جان ، خوهشا بیا:(

بازنشر از: یا صاحب الزمان...


پیرامون اهانت کرکس نجسی به ساحت مقدس حضرت ابالفضل(علیه السلام) بخوانید: از ماست که بر ماست...



نوشته شده در تاریخ جمعه 94/2/4 توسط سرباز ولایت

داستان هایی شیرین و عبرت آموز از زندگانی امام علی النقی(ارواحنا له الفدا)

نامش جنیدی بود،از علمای ناصبی و دشمن سرسخت علویان... معلم علیِ شش ساله شده بود، بعد از شهادت پدرش به دستور معتصم باید ارتباطش را با شیعیان قطع می کرد و به خیال خودش و معتصم می خواست همراه با کینه ی اهل بیت اعتقادات ناصبی به او بیاموزد!

مدتی گذشت. حالِ علی را از او پرسیدند... عصبانی شد، گفت:"کودک کدام است؟ در مدینه عالم تر از من سراغ دارید؟"

- نه!

- به خدا قسم! هر چه می خواهم یادش بدهم، خودش می داند. ادامه اش را هم به من یاد می دهد. تمام قرآن را با تفسیر کامل می داند و با صدای خوش از حفظ می خواند . نمی دانم این همه علم را از کجا آورده،وقتی در میان دیوار های سیاه مدینه بزرگ شده.

علی شش ساله معلم خوبی بود برای معلمش.

جنیدی،ناصبی سرسخت ، شد از دوست داران اهل بیت.

 آن هم سرسختانه.

***

متوکل عباسی مست کرده بود. فرستاده بود امام را به زور از خانه بیاورند به مجلس باده نوشی و عیاشی اش. به امام مشروب داد ولی امام زیر بار نرفت. گفت:"شعر بخوان!"

امام جواب داد:" شعر زیاد حفظ نیستم."

وقتی اصرار کرد، امام سرود:

"آنان که بر بلندی کوه ها کاخ ساختند، اینک مرگ در اعماق گور، آنها را طعمه کرمها نمود آن تاج ها و گوهر زیور کجا رفت!؟ پرسد کسی ز بعد دفن ز ایشان که هان چه شد؟"

عربده های مستانه جایش را به ضجه های ذلیلانه داد. چهارهزار دینار به امام داد و با احترام فرستادش خانه. امام که بیرون رفت، جام شرابش را محکم کوفت زمین.

***

مردم را دور خودش جمع کرده بود، میگفت زینب است دختر فاطمه؛ بردنش پیشه خلیفه . پرسید: " چطور جوان مانده‌ای؟" 

گفت: "پیامبر دست کشید بر سرم تا هر چهل سال یک بار جوان شوم."

علی‌ بن محمد آمد، رو به زن گفت: "گوشت فرزندان فاطمه بر درندگان حرام است.برو داخل قفس شیرها،اگر راست میگویی."

زن، پاهایش سست شد.عقب عقب رفت.گفت :" می‌خواهی مرا به کشتن دهی، چرا خودت نمی‌روی؟"

همه ساکت شدند.متعجب و منتظر! علی‌بن محمد وارد قفس شد. شیرها دورش راگرفتند. صورت‌شان را مالیدند به لباسش.

او هم دست میکشید روی یال‌هایشان ونوازششان می‌کرد.

افسران - کوتاه با امام هادی(ارواحنا له الفداه)

***

به متوکل گفتند: ما نفهمیدیم این دیگر چه جور دشمنی ای است که تو با علی بن محمد داری؟

وقتی که می آید خانه ات از نوکر و کلفت گرفته تا دیگران همگی می شوند خادمش. کار به جایی رسیده که زحمت پس کردن پرده را هم به خود نمی دهد، چون دیگران زود تر می دوند و برایش پس می زنند!

- بی جا کرده اند! دیگر کسی حق ندارد برایش پرده کنار بزند.

امام وارد شد. کسی جرات نکرد نزدیک پرده برود.یکی دو قدم مانده بود که یک دفعه باد زد و پرده کنار رفت. وقتی می خواست برگردد همینطور شد. فریاد متوکل پیچید توی خانه:

"از این به بعد این پرده ی لعنتی را برایش کنار بزنید نمی خواهم باد پرده دارش باشد!"

***

رفت خانه امام ،با عجله گفت:"خانواده واموالم را سپردم به شما."

- چه خبر شده یونس؟

- باید از این جا فرار کنم.

امام لبخندی زد، گفت: " چرا؟"

- نگین با ارزشی را وزیر خلیفه داده بود برای حکاکی ، موقع کار نصف شد.

امام گفت:"آرام باش، به خانه ات برگرد ، ان شاءالله درست می شود."

فردا وزیر او را خواست گفت:"همسرانم دعواشان شده . نگین را دو قسمت کن، دو انگشتر بساز با دست مزد دو برابر."

افسران - شهادت مولانا حضرت امام هادی علیه السلام تسلیت باد.

برگرفته از کتاب «حصار آفتاب » از مجموعه کتب 14 خورشید و یک آفتاب




برچسب‌ها: - امام هادی(ع)
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 94/2/2 توسط سرباز ولایت
   1   2   3   4   5   >>   >