سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

/سخاوت تشنه...(قسمت دوم)/

یا حسین تو را آموخته ایم. دردل تو را اندوخته ایم. همه ی عمر تشنگی تو را سوخته ایم و در خنده و گریه، اندوه و شادی، افتادن و برخاستن، سپیده دم مژه گشودن و آخرین لحظه های هم آغوشی پلک ها، نام زیبای تو را زیسته ایم...

باز این چه شورش است که در خلق عالم است ...

آیا در آخرین دم و بازدم، در تنهایی شفاف مرگ، با تو دهشت و وحشت تنهایی را خواهیم شکست؟ آیا تو می آیی و بر دیدگان بسته مان دیده می گشایی؟؟؟

آیا آفتاب محبّت خود را بر سایه ی سنگین غربت ما می گشایی؟؟؟

آیا در رگ هایی که عصای دست خون نیستند تا حیات را در اندام ها بدوانند، تو عصای دست هستی رنگ باخته مان خواهی شد؟؟؟

ای ذبیح عزیز! ای حلقوم تراوا! ای حنجره خنجر کشیده!

در هنگامه ای که حنجره هایمان را توان تراویدن نیست و حفره های عمیق زخم هایمان را مرهمی نیست و گودال سینه مان را نسیم نوازش ضربانی پر نمی کند، دستگیر قلبمان باش.

ای صبر عجیب! 

فرشتگان را صبوری عجیب تو به حیرت افکند ونیزه، ترجمان آیات عجیب عظمت تو بود... دستمان بگیر تا شتاب های گیج به دامچاله های شرارت و شقاوتمان نیفکند.

درکمان بخش تا عظمت تو را دریابیم... سمت نگاه ما را به وسعت بی مرز خویش بچرخان و سوی چشم هایمان را به آفاق فهم و معرفت خویش برسان.

ای کریم! ای سخاوت تشنه!

همه ی ابرها با نام تو باروز می شوند. همه ی گل ها در دم شکفتن، نام تو را تلاوت می کشد. ای رونق عاشقی! ای روح همه ی محبت ها و شیفتگی ها!

تو را داریم، تو نیز ما را باش تا با تو لذت و حلاوت حیات را دریابیم... ما را باش که بی تو مرگ و سیاهی و زشتی، گستره ی زندگی مان را در هم خواهد نوردید... ما را باش، که بی تو خوبی و زیبایی و زندگی را نخواهیم یافت...

کربلا- 23 آبانماه 1380 کنار حرم


برگرفته از کتاب سیب و عطش(نثر عاشورایی) نوشته ی دکتر محمدرضا سنگری

 



[ سه شنبه 95/7/20 ] [ 4:27 عصر ] [ سرباز ولایت ]

/سخاوت تشنه...(قسمت اول)/

ای روشنای شگفت همیشه شعله ور!

با تو، کدام جاده ی دور هراس خیز، روشن و پیمودنی نمی شود؟

حضور تو یعنی همراهی با همه ی خورشیدها، نشاندن همه ی ستاره ها بر پیشانی رفتن که تو مصباح هدایتی و بی تو هیچ جاده ای به فرجام خویش نمی رسد...

ای لنگرگاه دل های طوفان زده، امین و امان کشتی نشستگان! 

با تو کدام طوفان، گستاخی برآشفتن آرامش دریانوردان دارد؟ کدام موج عصیانگر، حریم کشتی ها را خواهد شکست؟ با تو، ساحل همین نزدیکی است و ژرف ترین اقیانوس هول، پایاب و آرام و رام...

با تو گرداب ها ، بهانه ی رسیدن به مقصد می شوند و خیزاب ها تکیه گاه صبورلنگر انداختن در سواحل رستگاری، تو سفینه ی نجاتی و با تو، همه ی آب های سرکش فرمان می پذیرند و به ساحل می رسانند...

هوای حرم ... هوای حسین ...

دل ربای از دل گره گشا!

قافله قافله دل می ربایی و گره گره قلب ها را می گشایی، همان گونه که چشم ها با تو عقده می گشایند و همه ی ابرها در سرزمین عطشناک تو می بارند...

چه محبوب و شیرین و شوربخش و هوش ربایی!

ای همه ی ما، همه ی ایمان، همه ی عشق، همه ی خدا. از آن روز که گره رگ های تشنه را گشودی و در قساوت تیغ، آیه آیه شکفتن خواندی و قطره قطره، دریا آفریدی تا به امروز، کدام دل روشن، شیفته ی تو نیست؟

ای محبوب قلب ها! خون در قلب ها به شوق تو می دود و راه پیچاپیچ سیاه رگ ها را به امید روشنایی زلال، طی می کند...

ای کربلای تو قلب بی تاب زمین!

تابش هرچه ستاره و خورشید به شوق زیارت زمین توست. قلب همه ی ستاره ها برای تو می تپد، نبض همه ی ستاره ها، نجوای آرام نام توست...

گفته اند هر که خدا را دوست بدارد، پرتوی از عشق تو را به آن می بخشد... دل، بی تو پاره سنگی است که آرامش سینه را برمی آشوبد و صخره ی عبوسی است که عرصه را بر سینه تنگ می کند...

بی تو هر که باشد، عاشقی نمی داند و شکوه شیفتگی را تجربه نمی کند...

کربلا- 23 آبانماه 1380 کنار حرم


برگرفته از کتاب سیب و عطش(نثر عاشورایی) نوشته ی دکتر محمدرضا سنگری

 



[ دوشنبه 95/7/19 ] [ 11:7 صبح ] [ سرباز ولایت ]

/با زمین تفتیده ی طف...(قسمت دوم)/

ای تشنه ی غریب!

فهم تو غریب است؛ کشف رازهای تو دشوار... هرچه نزدیک تر می شویم، دورتر می  شوی. هرچه تو را می فهمیم، رازی تازه تر می گشایی و جلوه ای اندیشه سوز تر می نمایی...

هرکس کتاب تو را ورق زد، در نخستین سطر تو، در خود شکست و هزار هزار اندیشه ی پیشینش از هم گسست...

مثل کتاب خدا که از آغاز، راز «الم» را بر شانه های ناتوان فهم قاریان می نشاند، تو نیز در نخستین صفحه، در سطر آغازین و حتی در اولین واژه، بهت و حیرت می بخشی و نگاه عقل را در سرگردانی فهمیدن رها می کنی...

چگونه تو را بفهمیم که بیست و چهار هزار سال پیش از ولادت کعبه، خداوند تو را آفرید و خاک تو را بر خاک کعبه برتری بخشید تا نماز را به سوی کعبه بخوانیم اما سر بر تو بگذاریم وخوب ترین و زیباترین بخش نماز را با تو بگذرانیم...

عجیب است! عبادت خدا با تو قُرب و منزلت می یابد، خاک تو شفاست... یا مَنْ اِسْمُهُ دَوآءٌ وَ ذِکرُهُ شِفآءٌ...!

پرچم ارباب ما از همه بالاتر است ...

ای کعبه ی همیشه ی دلشدگان؛ قبله ی قلب های عاشق!

گفته اند روزی که پرده های غیبت بسوزد و زمین  پس از قرن ها هجرت خورشید، حضور آفتاب را حس کند، مقصد آفتاب، خاک توست...

آفتاب برای انتقام تو بر می خیزد و اگر تو مقصد آفتاب باشی و  آفتاب از کعبه رو سوی تو کند، آیا تو قبله نخواهی شد؟ آیا قبله عوض نمی شود؟

می دانیم آن روز قبله نیز می چرخد و تو طواف گاه جهان می شوی...

ما منتظر تغییر قبله ایم...!


برگرفته از کتاب سیب و عطش(نثر عاشورایی) نوشته ی دکتر محمدرضا سنگری



[ پنج شنبه 95/7/15 ] [ 9:33 صبح ] [ سرباز ولایت ]

/با زمین تفتیده ی طف...(قسمت اول)/

بی تو آب حرمت نداشت. عطش آبروی عاشقان نبود و خاک، این همه شوکت و اعتبار نمی یافت. ای بلاخیز ترین زمین!

بعد از تو به آزمون های دشوار سر نهادن، حیثیت اولیا شد و در خون و عطش ایستادن، رسم شکیبایان پارسا. اگر این خاک نبود، هستی چه خاکی بر سر می کرد؟؟! اگر خدا تو را برای حسین انتخاب نمی کرد، هیچ عاشقی زمین را برای زیستن نمی گزید.

کربلا، ای تاریخ عشق، جغرافیای ایمان!

ای زینت دوش نبی ، روی زمین جای تو نیست ...

کدام تلاوت عاشقانه است که وامدار زمزمه های شبانگاه شگفت عاشورای تو نباشد؟

کدام طراوت بهارانه است که از بهشت تو وام نگرفته باشد؟

ای زخمی مظلوم!

یاد تو التیام زخم هاست. مرور تو، آیینه ی شکسته ی خداست که در آن زیبایی تکثیر شده است. مرور آیین خداست که در هیچ جای خاک این همه زیبا و تمام جلوه نیافته است.

ای خاک تشنه ی سیراب، ای اقیانوس تشنه ی مواج!

هرکس به تو رسید، تشنه شد. هرکه تشنگی از تو یافت، در جانش همه ی دریاها جاری شد. هرکس تو را فهمید، از فهم کهکشان های دور آبی و شیری بی نیاز شد.

آشنایی با تو، آشنایی زدایی است. آشنایی با تو، دانش سوزی و عشق آموزی است. مهر تو، گرمای هر روزی و شیوه ی جان افروزی است.

ما را به جرعه ای از معرفت خویش بنواز...


برگرفته از کتاب سیب و عطش(نثر عاشورایی) نوشته ی دکتر محمدرضا سنگری



[ چهارشنبه 95/7/14 ] [ 11:0 صبح ] [ سرباز ولایت ]

/قصه ی عشق است عاشورا.../

قصه ی غریبی است کربلا که هربار می خوانی اش، تازه تر و داغ خیزتر است...

روایت شگفتی است که تنها با گوش های عطش باید شنید و با گونه های خیس و لبان ترک بسته بازگفت...

http://nmedia.afs-cdn.ir/v1/image/CrWijMnVaT0MbROUVwSwXg17r0-9Uw8EW-BIosrI2c2s_EcwG0xUTA/s/w535/

قصه ی عشق است عاشورا؛ نامکرر و تازه و تر و شورانگیز که هر بار می شنوی، پنجره ای تازه به تماشای انسان –انسان آرمانی و آسمانی- می گشاید و پلک ها را به ضیافت آفاقی آبی تر می خواند... این مرثیه ی حماسه گون، قصه ی سیب و عطش است؛ آمیزه ی نجابت سیب و صلابت عطش...

هیچکس نیست که فصلی از این کتاب بخواند و همه ی فصول جان را به چهار فصل این حادثه نسپارد... کربلا خواندنی ترین کتاب تاریخ است؛ بارورترین فصل هستی انسان و شگفت ترین حادثه ای که زیر این آسمان آبی، سرخ و بشکوه، اتفاق افتاده است...

کربلا، عصاره ی همه ی زیبایی ها و عظمت هاست... چه می طلبیم که در کربلا نباشد؛ عشق، ایمان، خدا، انسان، لبخند، اشک، قرآن، زمین، آسمان، آیینه، آفتاب، آب، مهتاب و...؟

این جا که می رسی، فراوانی ایمان است، بی شمار ایثار و فداکاری و شور...

اینجا تقدیر انسان رقم خورده است و سرنوشت خوبی... هرچه گم شده داریم، در کربلا بیابیم و هرچه یافته، در اینجا گم کنیم که خدا پیش از کعبه، کربلا را ساخته و پیش از آسمان، حسین...

هر که خدا و خوبی می خواهد، از کربلا ناگزیر است... هرکه زیباترین روز خدا را می خواهد، عاشورای حسین را باید ادراک کند...


برگرفته از مقدمه ی کتاب سیب و عطش(نثر عاشورایی) نوشته ی دکتر محمدرضا سنگری 



[ دوشنبه 95/7/12 ] [ 7:43 صبح ] [ سرباز ولایت ]

/زینب(س) هم طلبه ی همین کلاس است...!/

چقدر زمین شرمنده شد وقتی رویش افتادی.

چقدر آسمان خجالت کشید هنگامی که دیگر تو را ایستاده ندید.

چقدر ملائک گریستند وقتی خون اصغرت را به آسمان پرتاب کردی.

چقدر آب نالید که نتوانست لب های خشکیده ات را مهمان باشد.

چگونه توانستند آنقدر شقاوت را در خود جای دهند که از بدن رشید فرزند رسول خاتم با سم اسبان خود پذیرایی کنند.

قصه ی دردناکی است.

نشان از اوج دنائت و ددمنشی آدمی دارد. کربلا مبین آن است که بدی و بدخویی نهایت و مرز ندارد.

عاشورا فهماند اگر پیشانی ات پینه بسته باشد و پاهایت شانزده بار  پیاده به مکه رفتن یادشان باشد، تو مصون نیستی از این که بر بوسه گاه نبی(ص) ننشینی و سر خون چکان نوه اش را بر خاک داغ کربلا روانه نسازی.

کربلا کلاس عشق ونفرت است. عشق به خوبی ها و تنفر از بدی ها. عشق به گلوی خشکیده ی اصغر و نفرت از تیر سه شعبه ی حرامیان.

حسین(ع) آموزگار زیبایی است. درس عشق می دهد و عشق بازی با خدا.

زینب(س) هم طلبه ی همین کلاس است که در کربلا جز زیبایی ندید.

افسران - /حسین یکبار شهید شد، نگذار دوباره شهید شود...!/

در همین رابطه از معبر سایبری فندرسک بخوانید:

قمه ای که صادق شیرازی به قلب شیعه فرو می کند...



[ دوشنبه 93/8/12 ] [ 9:9 صبح ] [ سرباز ولایت ]

/نامه ای به خورشید 2/

چقدر ما بی معرفتیم. تمام محرم و صفر را برایت عزا می گیریم.برایت سینه و زنجیر می زنیم و شاید اشکی می ریزیم. ولی وقتی حرف از شخصیتت و هدفت می شود، کم می آوریم و دهانمان بسته می شود. چون از تو فقط ادعایت را داریم و دیگر هیچ.

بزرگی می گفت: زندگی تو حدود 57سال است و کل جریان کربلا (حرکت خودت و خاندانت از مدینه تا روز عاشورا) نزدیک به 200 روز. ما از کل زندگی تو فقط کربلایش را یاد می گیریم. آن هم نه همه اش را از آن 200 روز فقط 8روزش(دوم تا دهم محرم) و اکثرا از آن 8 روز فقط 8 ساعت روز عاشورا و برخی هم که کلا از عاشورا 8 دقیقه(شهادتت) را یاد می گیریم.

او می گفت این برخورد ما با زندگی امامی است که خیلی ادعایش را داریم.

راست می گوید اماما. اگر از ما بپرسند براستی چرا امام حسین(ع) قیام کرد؟ یا چرا زن و بچه ها را با خودش به میدان جنگ برد؟  خیلی هایمان کم می آوریم. چون فقط نسبت به تو شور داریم نه شعور.

جریان های تاریخی هیچگاه از بین نمی روند. ظلم به تو و اهل بیتت هم هنوز از بین نرفته است. ولی این بار علاوه بر دشمنان و جبهه ی باطل، خود ما شیعیانت هم داریم به تو ظلم می کنیم. به جای آن که خودمان را بیشتر با عاشورا آشنا کنیم، فقط مدهای جدید لباس مشکی و شیوه های جدید زنجیر زنی و نوحه خوانی را فرا می گیریم و آن وقت باد به غبغبمان می اندازیم که بله ما شیعه ی امام حسنییم!

به جای آن که دو نفر را هم حسینی کنیم و جاذبه داشته باشیم، مدام باعث تنفر دیگران از صراط مستقیم می شویم  و با تحجر و مقدس نمایی دافعه مان را شدت می بخشیم.

از کارهایی که باعث وهن تشیع و توهین به تو و اهل بیتت می شود، فرو گذار نمی کنیم و به پشتوانه ی حرف مشتی اسلام شناس نمای مزدور با قمه به جان سر و صورت خودمان می افتیم تا آنهایی که شناختی از اسلام ندارند، بگویند: اینها شیعیان حسین اند که این گونه خودزنی می کنند؟؟؟ پس حسین هم...

اماما! من شرمنده ام. من به جای همه ی کسانی که باعث بد جلوه دادن تو و راه مقدست می شوند، شرمنده ام. من به جای همه ی آنهایی که بدون هیچ شعور و درکی از هدفت، قمه به دست می گیرند و خودزنی می کنند، از تو پوزش می خواهم.

نمی خواهم بگویم خودم بی عیبم. اگر بخواهی همین الآن می توانم یک لیست صد صفحه ای از گناهانم را برایت ردیف کنم . گرچه که تو بهتر از خودم بر آنها واقف و آگاهی.

آقای مهربانم! ببخشید که در روز تولدت دلت را آزردم. ولی پدرت گفت: حقیقت را بگویید هر چند که خوشایند شما نباشد. این حرفهایی را هم که من زدم، برای اصلاح خودم و خوانندگان مطلبم بود.

ان شاء الله که مفید و موثر واقع گردد.

سلامم را به پدر، مادر، برادران، خواهران و پدربزرگ عزیزت برسان.

تولدت را از صمیم قلب تبریک می گویم!!

افسران - ولادت امام حسین(ع)

در همین رابطه بخوانید: نامه ای به خورشید



[ یکشنبه 93/3/11 ] [ 10:7 عصر ] [ سرباز ولایت ]

/شمر شناسی/

متاسفانه یکی از مشکلات ما این است که فقط برگ سفید دفتر عاشورا را می بینیم و به صفحات تیره و سیاه عاشورا توجه نمی کنیم.

شمریکی از بزرگترین افراد در صفحه ی سیاه عاشورا شمر بن ذی الجوشن است.

بیایید شمر را کمی بیشتر بشناسیم.

شمر از فرماندهان سپاه امام علی در جنگ صفین بود و از جانبازان امیرالمومنین.

کسی که در میدان نبرد تا پای شهادت پیش رفت.

شمر آدم کوچکی نیست.

اگر نیایش های شمر را برای شما بخوانند و به شما نگویند این ها مال شمر است، با آن ها گریه می کردید.

شمر کسی است که شانزده بار با پای پیاده از کوفه به سفر حج رفته است.

فکر نکنید شمر اهل نماز و روزه نبوده و یا از آن دسته آدم هایی بوده که عرق می خورده و عربده می کشیده.

شمر و بسیاری دیگر که آن طرف بودند، پیشانی پینه بسته داشتند.

وقتی امام علی ابن عباس را برای اطلاع از وضع خوارج فرستاد، در برگشت، ابن عباس گفت:« مردانی را دیدم که ضجه هایشان در نیمه شب بلند بود. شب صدای تلاوت قرآنشان همه جا می پیچید. می توانستی قیچی به دست بگیری و زانوهای پینه بسته ی آنها را از فرط عبادت بچینی . حتی خط اشکی که ریخته بودند، روی گونه هایشان نقش بسته بود.»

این چنین افرادی با علی(ع) جنگیدند.

فکر نکنید آنهایی که با امام علی(ع) و امام حسین(ع) جنگیدند یا به کربلا آمدند، افرادی کافر و بدون وضو بودند.

در کربلا صدای تلاوت قرآن در آن طرف بلند بود و برخی از این افراد قهرمانان جنگهای امام علی بودند.

در تاریخ مسعودی آمده که در کربلا هر روز بیست هزار نفر در فرات غسل می کردند. غسل "قربة الی الله" که حسین(ع) را بکشند و می گفتند:«غسل می کنیم تا ثوابش بیشتر باشد.»

خب برگردیم به شمر.

ما در کربلا به کلاس شمر شناسی نیاز داریم. یک کلاس به عنوان تحلیل شخصیت شمر.

شمری که شانزده بار با پای پیاده به مکه رفت، جانباز امیر المومنین بود.

در واقع می خواهیم بدانیم چه شد که شمر، "شمر" شد.

شمر با سه ویژگی "شمر" شد:

(1) اولین خصوصیت شمر این بود که می گفت: شکم از همه چیز برای من مهم تر است. مهم بود که غذای خوب بخورد و برای دست یافتن به این غذا دست به هر کاری می زد.

هر کس می ایستد در حالت عادی اول، سر بالاست و بعد سینه و شکم. 

به نظرتان چه تعداد از آدم ها در دنیا به این شکل ایستاده اند؟

آیا بسیاری از آنها برعکس نایستاده اند؟

بسیاری از انسانها اولین مسئله شان شکم است و بعد از آن مغز، که برخی حتی به مغز هم نمی رسند.

اما شمر وارونه ایستاد. شکم برایش اول شد.

آقای جوادی آملی می گفت:«فرق تمام غذاها بیست سانتی متر است. یعنی از نوک زبان تا ته زبان.» وقتی از این فاصله گذشت، دیگر فرقی با هم ندارند. می خواهد چلوکباب و پیتزا باشد یا نان و ماست. همه ی دعواها بر سر همین بیست سانتی متر است.

شمر نتوانست این دعوای بیست سانتی متری را برای خود حل کند.

(2) نکته ی دوم در شخصیت شمر این بود که چشم دیدن پیشرفت هیچکس را نداشت و به همین خاطر به کربلا آمد.

شمر نزد عبیدالله بن زیاد نشسته بود که نامه ای از عمر سعد به ابن زیاد رسید.عمر بن سعد خواستار فیصله دادن به جنگ با امام بود و از ابن زیاد خواست تا اجازه دهد، امام به مکه یا مدینه برگردد.

 ابن زیاد گفت:«پیشنهاد خوبی است. این طور مسائل حل می شود.»

همانجا شمر محکم به پهلوی ابن زیاد زد و گفت:« الآن فرصت بسیار خوبی است و حسین در چنگ توست. عمر سعد دارد سازش می کند در حالی که حسین در هفتاد کیلومتری ما اردو زده و به راحتی می توانیم او را در پنجه ی خود بگیریم. اگر برگردد، در مدینه قدرتی به هم می زند و دیگر هیچ کس نمی تواند با او درگیر شود.

ابن زیاد گفت:«خوب گفتی. خودت بلند شو و برو.»

شمر گفت:« من می روم اما اگر عمر سعد نپذیرفت که من بجنگم، گردنش را بزنم و سرش را برای شما بفرستم؟»

ابن زیاد گفت:« اگر این طور شد، این کار را بکن.»

شمر آدمی است که مدام از این و آن می گوید.

او یک روح شقاوت پیشه دارد.

(3) سومین خصوصیتی که شمر داشت، مسخره کردن دیگران بود و مدام دیگران را دست می انداخت.

در کربلا شمر بارها دست انداخت و حرف های آزار دهنده ای به اباعبدالله زد.

این سه خصوصیت از جانباز امیر المومنین، شمر را ساخت.

شمری که در کربلا با قساوت کامل بر سینه ی پسر پیغمبر نشست و با بی رحمی تمام دوازده ضربه از پشت بر گردن امام حسین زد و بعد هم سر خون چکان امام را در دست گرفت و از قتلگاه بیرون آمد.

برگرفته از کتاب روز دهم(2) - نوشته ی دکتر محمدرضا سنگری (با اندکی تلخیص)



[ شنبه 92/8/18 ] [ 7:49 عصر ] [ سرباز ولایت ]

/کربلا.../

جملاتی از دکتر محمدرضا سنگری:

دکتر سنگری

کربلا موزه نیست، آموزه است...

کربلا تنها برای گریستن نیست، برای نگریستن هم هست...

کربلا تنها برای نالیدن نیست، برای بالیدن هم هست...

پ.ن: بهتون شدیدا توصیه میکنم تو این ایام سخنرانی های صوتی و کتاب های ارزشمند ایشون رو گیر بیارید و گوش بدید و بخونید،تا کربلا رو با عمق وجودتون درک کنید.

کتاب "ماه در آب" ایشون، بهترین کتابیه که تا الآن خوندم.



[ پنج شنبه 92/8/16 ] [ 6:2 عصر ] [ سرباز ولایت ]
  • کد نمایش افراد آنلاین